اس ام اس,پیامک,جوک

اس ام اس عاشقانه,اس ام اس تولد,اس ام اس خنده دار,اس ام اس دلتنگی,اس ام اس زیبا,اس ام اس رفاقتی,اس ام اس دوست داشتن,اس ام اس دوستانه,اس ام اس احساسی,اس ام اس امیدواری,اس ام اس انتظار,اس ام اس ابراز علاقه,اس ام اس امید,اس ام اس انگلیسی,اس ام اس اونجوری,اس ام اس ادبی,اس ام اس انگليسي با معني,اس ام اس آشتی,اس ام اس آرزو,اس ام اس آرامش,اس ام اس آموزنده,اس ام اس آغوش,اس ام اس آرزوی خوشبختی,اس ام اس آشنایی,اس ام اس آزادی,اس ام اس آرزوی سلامتی,اس ام اس آنلاین,اس ام اس باحال,اس ام اس بی تربیتی,اس ام اس بی معرفتی,اس ام اس بوسه,اس ام اس برای دوست,اس ام اس بی ادبی,اس ام اس به سلامتی,اس ام اس به یاد بودن,اس ام اس بد,اس ام اس برای برادر,اس ام اس پدر,اس ام اس پشیمانی,اس ام اس پرسشی,اس ام اس پر معنا,اس ام اس پند آموز,اس ام اس پیام تبریک تولد,اس ام اس پریودی,اس ام اس پیشخوان,اس ام اس پدر و مادر,اس ام اس تنهایی,اس ام اس تیکه دار,اس ام اس تولدت مبارک,اس ام اس تسلیت,اس ام اس تولد دوست , اس ام اس تولد عاشقانه , اس ام اس تشکر , اس ام اس تبلیغاتی , اس ام اس ترکی , اس ام اس جدید , اس ام اس جدایی , اس ام اس جالب , اس ام اس جوک , اس ام اس جوك , اس ام اس جذاب


+ عاشقتم تا بی نهایت (داستان عاشقانه)

داستان عاشقتم تا بی نهایت داستانی بسیار رمانتیک است که مربوط به دختری میشه که به عشقش باور نداره ولی واقعا این طور نیست که شرح آن به این صورت است:

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم … دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.

...
ادامه مطلب
نویسنده : علی اسفندیاری ; ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱٥
comment نظرات () لینک

+ میمون و کلاه فروش (داستان طنز)

این داستان مربوط به مردی کلاه فروش میشه که میره تو جنگل و زیر سایه درختی برای استراحت که میمون ها کلاه او را می دزدند و ترفند این کلاه فروش برای پس گرفتن کلاهش که در ادامه داستان می خوانیم :

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند.

...
ادامه مطلب
نویسنده : علی اسفندیاری ; ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱۳
comment نظرات () لینک

+ داستان - عشق واقعی یعنی این....

این داستان مربوط به پیرمردی میشه که عشق او آلزایمر داره و او را نمی شناسد ولی باز هم ، او را دوست دارد و هر روز به یاد اوست و به همین دلیل هر روز با او صبحانه می خورد که به شرح زیر می باشد:

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

...
ادامه مطلب
نویسنده : علی اسفندیاری ; ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱٢
comment نظرات () لینک

+ مشتی شکلات

دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش.

...
ادامه مطلب
نویسنده : علی اسفندیاری ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱۱
comment نظرات () لینک

+ داستان عدالت و لطف خدا

زنى به حضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت: اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟

داوود (ع) فرمود: خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند.

سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟

...
ادامه مطلب
نویسنده : علی اسفندیاری ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱۱
comment نظرات () لینک

+ داستان سوری (عاشقانه)

سوری دختری عاشق است که داستان آن به شرح زیر است:

در روزگاری نه چندان دور یک جوان خوش تیپ و خوش اندام اردبیلی بنام ایوب… که بعنوان سرباز معلم دریکی از روستاهای منطقه ی الموت استان قزوین مشغول بخدمت سربازی می بود در یک روز بهاری در دامنه ی کوهپایه ای پر از آلاله ها و گلهای وحشی با یکی از دختران زیبا و دلربای روستای محل خدمت آشنا شده و ارتباط دوستی و عاطفی برقرار می کنند، نام این دختر “ســوری” است. سوری دختر صاف و ساده دل و گل سرسبد روستا او را میبیند و عاشقش می شود، دل می بازد و داستان عشق و عاشقی از همینجا شروع

بقیه داستان در ادامه مطلب.......

...
ادامه مطلب
نویسنده : علی اسفندیاری ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱۱
comment نظرات () لینک

+ داستان کوتاه 625

این داستان را حتما بخوانید:

پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.

...
ادامه مطلب
نویسنده : علی اسفندیاری ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٥
comment نظرات () لینک

+ داستان کوتاه 624

داستان مترسک از جبران خلیل جبران

مترسک پاسخم داد: در ترساندن دیگران برای من لذتی به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی‌ شوم!

از مترسکی سوال کردم: آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده‌ای ؟

...
ادامه مطلب
نویسنده : علی اسفندیاری ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٥
comment نظرات () لینک

+ داستان - یک پایان خوش

در آن صبحگاه زودهنگام، هوا ناگهان دگرگون شد. بارش برف به تازگی پایان گرفته بود. خورشید که درآمد، برف‌ها داشتند کم کم آب می‌شدند. اما چون خیابان کثیف بود برف‌های آب شده، رنگ گل آلودی به خود می‌گرفتند. باریکه‌های آب از لب پنجره کوچکی که به حیاط پشت خانه باز می‌شد، به پایین می‌چکید. خوب که دقت می‌کردی، می‌توانستی اتومبیل‌هایی را در خیابان ببینی که بی توجه به مردم کوچه و بازار، با شتاب از میان گل و لای ناشی از بارندگی، در رفت و آمد بودند.

...
ادامه مطلب
نویسنده : علی اسفندیاری ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٤
comment نظرات () لینک

+ داستان - شام و شرمندگی (جالب)

داستان بلند و جالب شام و شرمندگیداستان آبرو ریزی شام و شرمندگی،داستان دایی عباس،داستان بلند،داستان جالب و خنده دار: دایی عباس تازه با نغمه ازدواج کرده بود. دایی، از اولین سفر بعد از ازدواجش که برگشت، مرا صدا زد و گفت برو خونه نغمه خانوم این‌ها بگو که من اومدم، ایشالّا شب تشریف می‌آرم.بی بی که شنید به دایی تشر زد:

...
ادامه مطلب
نویسنده : علی اسفندیاری ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٤
comment نظرات () لینک

+ داستان طنز - آزمایش محبت داماد ها از طرف مادر زن

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند. یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.

...
ادامه مطلب
نویسنده : علی اسفندیاری ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٢
comment نظرات () لینک

+ داستان طنز - ایرانی ها در اون دنیا

داستان،داستان طنز،داستان جالب و خنده دار ایرانی ها در اون دنیا: میگن یه روز جبرئیل میره پیش خدا گلایه میکنه که: آخه خدا، این چه وضعیه آخه؟ ما یک مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر میکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفید، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی میخوان! هیچ کدومشون از بالهاشون استفاده نمیکنن، میگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' جایی نمیرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده... یکی از همین ها دو ماه پیش قرض گرفت و رفت دیگه ازش خبری نشد!

...
ادامه مطلب
نویسنده : علی اسفندیاری ; ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٢
comment نظرات () لینک

+ داستان - پسری که بدون زحمت پولدار شد!!!

داستان پسری که بدون زحمت پولدار شدپسر کوچکی، روزی هنگام راه رفتن در خیابان، سکه‌ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول ، آن هم بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او بقیه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پایین بگیرد و در جستجوی سکه های بیشتر باشد.

...
ادامه مطلب
نویسنده : علی اسفندیاری ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٢
comment نظرات () لینک

+ داستان طنز - تقاضای مرخصی زنی از شوهرش

این داستان مربوط به زنی میشه که از شوهرش تقاضای مرخصی میکنه به این صورت که: می گویند در دوران قبل که پاســگاه های ژاندارمری در مناطق مرزی و روستایی و دور از شهرها وجود داشته و اکثرا ماموران مستقر در آنها از نقاط دیگر برای خدمت منتقل می شدند باید مــدت زیادی را دور از اقوام و بستگان سپری می کردند کما اینکه سفر و رفت وآمد به سهولت فعلی نبوده شاید بعضی مواقع حتی در طول سال هم امکانی برای مسافرت ماموران به شهر موطن خود پیش نمی آمد و به همین خاطر معدود خانه سازمانی در اختیار فرمانده پاسگاه و برخی ماموران دیگر قرار می گرفت.

...
ادامه مطلب
نویسنده : علی اسفندیاری ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱
comment نظرات () لینک

+ داستان - آیا تا حالا به معنی این جملات فکر کرده اید؟

پر معنی ترین کلمه" ما" است...آن را بکار ببند. / عمیق ترین کلمه "عشق" است... به آن ارج بنه. / بی رحم ترین کلمه" تنفر" است...از بین ببرش. / سرکش ترین کلمه" هوس" است...بآ آن بازی نکن. / خود خواهانه ترین کلمه" من" است...از ان حذر کن.

...
ادامه مطلب
نویسنده : علی اسفندیاری ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۳٠
comment نظرات () لینک

+ داستان - سرباز روس

تابستان ۱۹۴۵ ، کوچه ای در برلین: دوازده زندانی ژنده پوش به فرماندهی یک سرباز روسی از خیابانی می گذرند، احتمالأ از قرارگاهی دور می آیند و سرباز روس باید آ نها را به جایی بر ای کار یا به اصطلاح بیگاری ببرد  آن ها از آینده شان هیچ نمی دانند.

...
ادامه مطلب
نویسنده : علی اسفندیاری ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۳٠
comment نظرات () لینک

+ داستان - یک سنت

پسر کوچکی، روزی هنگام راه رفتن در خیابان، سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول ، آن هم بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او بقیه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پایین بگیرد و در جستجوی سکه های بیشتر باشد.

...
ادامه مطلب
نویسنده : علی اسفندیاری ; ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢٩
comment نظرات () لینک

+ داستان - هدیه تولد

مردی دختر سه ساله ای داشت. روزی مرد به خانه آمد و دید که دخت رش گران ترین کاغذ زرورق کتابخانه اورا برای آرایش یک جعبه کودکانه هدر داده است . مرد دخترش را به خاطر اینکه کاغذ زرورق گرانبهایش را یه هدر داده است تنبیه کرد و دخترک آن شب را با گریه به بستر رفت وخوابید.

...
ادامه مطلب
نویسنده : علی اسفندیاری ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢۸
comment نظرات () لینک

+ داستان - اینجا هم همینطور!!!

پیرمرد روی نیمکت نشسته بود و کلاهش را روی سرش کشیده بود و استراحت می کرد. سواری نزدیک شد و از او پرسید: هی پیری! مردم این شهر چه جور آدمهاییند؟ پیرمرد پرسید: مردم شهر تو چه جوریند؟  گفت: مزخرف ! پیرمرد گفت: اینجا هم همینطور!

...
ادامه مطلب
نویسنده : علی اسفندیاری ; ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢۸
comment نظرات () لینک

+ داستان - راز خوشبختی

تاجری پسرش را برای آموختن راز خوشبختی نزد خردمندی فرستاد . پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اینکه سرانجام به قصری زیبا بر فراز قله کوهی رسید. مرد خردمندی که او در جستجویش بود آنجا زندگی می کرد. به جای اینکه با یک مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در آن به چشم می خورد، فروشندگان وارد و خارج می شدند، مردم در گوشه ای گفتگو می کردند، ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکی ها لذیذ چیده شده بود. خردمند با این و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.

...
ادامه مطلب
نویسنده : علی اسفندیاری ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢۸
comment نظرات () لینک

+ داستان - سخاوت پسر بچه

پسر بچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست . پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد.پسر بچه پرسید یک بستنی میوه ای چند است؟ پیشخدمت پاسخ داد(۵۰ سنت ) پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد.

...
ادامه مطلب
نویسنده : علی اسفندیاری ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢۸
comment نظرات () لینک

+ داستان - آن سوی پنجره

در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند . یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود . اما بیمار دیگر مجبور بود ه یچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد . آنها ساع ت ها با یکدیگر صحبت می کردند؛ از همسر، خانواده، خانه ، سر بازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند .

...
ادامه مطلب
نویسنده : علی اسفندیاری ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢٧
comment نظرات () لینک

+ داستان - اهدای قلب(عاشقانه)

داستان اهدای قلب عاشقانهپسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود.نیازفوری به قلب داشت.از پسر خبری نبود.دختر با خودش می گفت:میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی.ولی این بود اون حرفات.حتی برای دیدنم هم نیومدی.شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید...

...
ادامه مطلب
نویسنده : علی اسفندیاری ; ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢٧
comment نظرات () لینک

+ داستان - مامان موبایل دار می شود!!!

داستان - مامان موبایل دار می شود!!!

یک روز یکی از دوستان مامانم(خاله زهره من)منزل ما بود .ایشان به اتفاق مامان جزوه هایی را میخواندند که در یک همایش به آنها داده بودند.ناگهان کنجکاوی مامان گل کرد و با موبایلش شماره خاله ام را گرفت صدایی ظریف و زنانه گفت:

...
ادامه مطلب
نویسنده : علی اسفندیاری ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢٧
comment نظرات () لینک

+ داستان - یک ساعت ویژه

مرد دیروقت ، خسته از کار به خانه برگشت . دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود:

‐ سلام بابا ! یک سئوال از شما بپرسم؟

‐ بله حتمأ. چه سئوالی؟

...
ادامه مطلب
نویسنده : علی اسفندیاری ; ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢٦
comment نظرات () لینک

+ داستان غمگین گل فروش

داستان کوتاه,غمگین,داستان غم انگیز گل فروش

دربست!

زد روی ترمز. با خستگی پرسید: کجا؟

بهشت‌ زهرا.

با خودش فکر کرد: «اگه داداش باهام راه بیاد و بازم ماشینش رو بهم بده، با دو سه شب مسافرکشی تو هفته، شهریه این ترمم جور می‌شه.»

...
ادامه مطلب
نویسنده : علی اسفندیاری ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢٤
comment نظرات () لینک

+ داستان سرقت از یک کشتی 300 هزار دلاری

داستان,کوتاه,جدید,جالب,داستان سرقت از یک کشتی 300 هزار دلاری

داستان جالب و خواندنی 

خلاصه داستان:

در یک کشتی مبلغ 300 هزار دلار مورد سرقت قرار می گیرد. این مبلغ از طرف یک شرکت کشتیرانی امریکایی به این کشتی سپرده شده بود تا در یکی از بنادر امریکای لاتین تحویل شود.

...
ادامه مطلب
نویسنده : علی اسفندیاری ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢٤
comment نظرات () لینک

+ چند ویژگی یک پسر خوب(طنز)

طنز پسرها-داستان طنز- طنز ضایع کردن پسرها

1- یک پسر خوب امضاء گواهی نامه اش خشک نشده به رانندگی خانمها گیر نمیدهد

 

۲ـ یک پسر خوب تنها جوکهایی را بیان میکند که مورد تائید وزارت 1) ارشاد اسلامی2) وزارت بهداشت3) وزارت مبارزه با تبعیضات استانی و ... باشد.

 

۳ـ یه پسر خوب کمتر با این جمله مواجه میشود"مشتری گرامی دسترسی شما به این سایت مقدور نمی باشد"..

 

۴ـ یه پسر خوب بعد از تک زنگ سراغ تلفن نمیره.

 

۵ـ یه پسر خوب عکس الکساندرگراهام بل رو قاب نمیکنه بزنه تو اتاقش.

 

 برای خواندن بقیه طنز به ادامه مطلب بروید...

 

...
ادامه مطلب
نویسنده : علی اسفندیاری ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢
comment نظرات () لینک

+ رانندگی در کشور های مختلف(طنز کوتاه)

 

شیکاگو: یک دست روی فرمان، یک دست بیرون پنجره

نیویورک: یک دست روی فرمان، یک دست روی بوق

بوستون: یک دست روی فرمان، روزنامه در دست دیگر، پا محکم بر روی پدال گاز

اوهیو: هر دو دست بر روی فرمان، هر دو پا روی پدال ترمز، قرار گرفتن در تیر رس تروریست ها

کالیفورنیا: هر دو دست روی هوا، قیافه گرفتن، هر دو پا روی پدال گاز، صورت چرخیده و مشغول صحبت با    کس که روی صندلی عقب نشسته

به ایران خوش آمدید: یک دست روی بوق، با دست دیگر مشغول دست دادن، یک گوش به موبایل، گوش دیگر مشغول شنیدن موزیک با صدای بلند، پا بر روی پدال گاز، چشمها به خانمهای کنار خیابان دوخته شده، صحبت با شخص دیگری که در ماشین بغل او در حرکت است.

نویسنده : علی اسفندیاری ; ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٤
comment نظرات () لینک