اس ام اس,پیامک,جوک

اس ام اس عاشقانه,اس ام اس تولد,اس ام اس خنده دار,اس ام اس دلتنگی,اس ام اس زیبا,اس ام اس رفاقتی,اس ام اس دوست داشتن,اس ام اس دوستانه,اس ام اس احساسی,اس ام اس امیدواری,اس ام اس انتظار,اس ام اس ابراز علاقه,اس ام اس امید,اس ام اس انگلیسی,اس ام اس اونجوری,اس ام اس ادبی,اس ام اس انگليسي با معني,اس ام اس آشتی,اس ام اس آرزو,اس ام اس آرامش,اس ام اس آموزنده,اس ام اس آغوش,اس ام اس آرزوی خوشبختی,اس ام اس آشنایی,اس ام اس آزادی,اس ام اس آرزوی سلامتی,اس ام اس آنلاین,اس ام اس باحال,اس ام اس بی تربیتی,اس ام اس بی معرفتی,اس ام اس بوسه,اس ام اس برای دوست,اس ام اس بی ادبی,اس ام اس به سلامتی,اس ام اس به یاد بودن,اس ام اس بد,اس ام اس برای برادر,اس ام اس پدر,اس ام اس پشیمانی,اس ام اس پرسشی,اس ام اس پر معنا,اس ام اس پند آموز,اس ام اس پیام تبریک تولد,اس ام اس پریودی,اس ام اس پیشخوان,اس ام اس پدر و مادر,اس ام اس تنهایی,اس ام اس تیکه دار,اس ام اس تولدت مبارک,اس ام اس تسلیت,اس ام اس تولد دوست , اس ام اس تولد عاشقانه , اس ام اس تشکر , اس ام اس تبلیغاتی , اس ام اس ترکی , اس ام اس جدید , اس ام اس جدایی , اس ام اس جالب , اس ام اس جوک , اس ام اس جوك , اس ام اس جذاب


نویسنده: علی اسفندیاری - ۱۳٩۳/۸/٦

پیامک دلتنگی جدید

SMS DelTangi

عجب وفایی داره این دلتنگی !

تنهاش که میذاری میری تو جمع و کلی می گی و می خندی

بعد که از همه جدا شدی از کنج تاریکی میاد بیرون

وایمیسته بغل دستت و دست گرمشو میذاره رو شونت

برمیگرده در گوشت میگه : خوبی رفیق ؟ بازم خودمم و خودت !

<<<مسیج-پیامک-اس ام اس-مسیج-پیامک-اس ام اس-مسیج-پیامک-اس ام اس-مسیج-پیامک-اس ام اس>>>





نویسنده: علی اسفندیاری - ۱۳٩٢/٤/۱٩

دلتنگی حس نبودن کسیست که تمام وجودم به یکباره تمنای وجودش را میکند

.

ســــــــــــــــلامتی اونایی که خیلی تنهان نه این که نمیتونن با کسی باشن فقط دلشون نمیخواد با هر کسی باشن

.


ادامه مطلب ...



نویسنده: علی اسفندیاری - ۱۳٩۱/۱٠/۸

اس ام اس دلتنگی سری 354 http://smms.persianblog.ir

هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد! امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی ک به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگها ناپدید ماند..

.

بچه که بودیم دل درد را به یک زبان می گفتیم، همه می فهمیدند. حالا که بزرگ شدیم، درد دل را به صد زبان می گوییم، اما کسی نمی فهمد …

.

خداوندا... از بچگی به من آموختند همه را دوست بدارم، حال که بزرگ شدم و کسی را دوست میدارم میگویند: فراموشش کن... "دکتر شریعتی"

 


ادامه مطلب ...



نویسنده: علی اسفندیاری - ۱۳٩۱/٩/٢٤

ایـــن روزهــا نـه حوصــله ی دوسـت داشتن دارم نـه مـیخواهــم کسـی دوســـتم داشته باشــد! بــگذاریـد ایـن خـانـه نفســهای آخــــرش را آرام آرام هـم کـه شده بــکشد هـنوز تـوان بـریدنِ نفسـها را ندارم!


ادامه مطلب ...



نویسنده: علی اسفندیاری - ۱۳٩۱/٩/٢٤

همیشه در ریاضیات ضعیف بودم سالهاست دارم حساب میکنم چگونه من بعلاوه ی تو ، شد فقط من . . .


ادامه مطلب ...



نویسنده: علی اسفندیاری - ۱۳٩۱/٩/٢٢

سرد است اما سرما نمیخورم, تو نگران نباش... کلاهی که سرم گذاشتی تا گردنم را گرفته است


ادامه مطلب ...



نویسنده: علی اسفندیاری - ۱۳٩۱/٩/٢٠

جای گله نیست برای تو این شعر ، برای خودم گفتم که جای هرکسی نیست دل ، برایت دعا کردم دعایی عاشقانه ، که تمام بوسه هات مثل ماهی باشه روی آب. .


ادامه مطلب ...



نویسنده: علی اسفندیاری - ۱۳٩۱/٩/۱

لرزش دستانم با پیرمردی برابری میکن که جسمی کهن سال دارد...
امشب روحم صد سال را رد کرده است...




نویسنده: علی اسفندیاری - ۱۳٩۱/۸/٢۸

من نه عاشق بودمو نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من...
من خودم بودمو یک حس غریب که به صد عشقو هوس می ارزید...
من دنبال نگاهی بودم که مرا از پس آن سادگیم می فهمید...
********و خدا میداند سادگی از ته دل بستگیم پیدابود******** .




نویسنده: علی اسفندیاری - ۱۳٩٠/۱٢/٤

1 - تنهــــــــــا بودیم یکی تنهاترمون گذاشت و رفت...‬

 

2 - آنقدر رسم وفا مرده که ترسم روزی مجنون گر زنده شود یادی ز لیلی نبرد.

 

3 - غمگین و بیقرارم زخمی تر از بهارم وقتی تو را ندارم نفرین به هر چه دارم

 

4 - الهى گواهى که گاهى نگاهى ندارد گناهى!

 

5 - ای دریغا چه گلی ریخت به خاک . چه بهاری پژمرد. چه دلی را افسورد.

 

6 - خط زدن بر من پایان من نیست آغاز بی لیاقتی توست

 

7 - شماره عوضی نبود ...
صدا اشتباه نبود ...
صدا همان صدا بود ...
چیزی دیگر انگار عوض شده بود ....
چیزی شبیه دل ...

 

8 - روى بلندترین ستون تخت جمشید مى نویسم"دلم برات تنگ شده"بعد همون ستونو میکنم میزنم تو سرت تا بفهمى دلتنگى چه دردى داره!

 

9 - اینجا گرگها هم افسردگی مفرط گرفته اند ; به جای اینکه گوسفند بدزدند به نی چوپان گوش میدهند و گریه میکنند..... !

 

10 - لاک پشت ها وقتی عاشق میشن تحمل درد عشق براشون راحت تره چون عشقشون یواش یواش ازشون دور میشه




نویسنده: علی اسفندیاری - ۱۳٩۱/۸/٢۱

امروز دوباره یادتو داغ دلم رو تازه کرد نبودنت کنار من غمهامو بی اندازه کرد




نویسنده: علی اسفندیاری - ۱۳٩۱/۸/۱٩

خلقت من از روز اول یک وصله ی ناجور بود من که خود راضی به این خلقت نبود زور بود خلق از من در عذاب و من از اخلاق خویش ای خدا از این خلقت چه منظور بود؟؟؟




نویسنده: علی اسفندیاری - ۱۳٩۱/۸/۱٩

با طلوع خورشید عشق میشود شروع با غروب خورشید عشق میشود تمام چه شروع زیبایی و چه پایان دل انگیزی ای کاش همیشه همین گونه بود و جایش خالی نبود...




نویسنده: علی اسفندیاری - ۱۳٩۱/۸/۱٩

من میبافم تو هم میبافی من کلاه تا سرت را گرم کنم / تو دروغ تا دلم را گرم کنی.




نویسنده: علی اسفندیاری - ۱۳٩۱/۸/۱٩

پر میزند از کوچه خیالم باتو با جان و دل عاشقت شدم .
اما تو ؟؟؟؟
یک روز در این کوچه تو را میشکنند امروز من آواره شدم...
فردا تو




نویسنده: علی اسفندیاری - ۱۳٩۱/۸/۱٩

به ساحل نگاه تو شکسته قایق دلم ، چقدر منتظر شدم به دیدنم نیامدى ، به آرزوى دیدنت گل شقایقى شدم ، چقدر منتظر شدم به چیدنم نیامدى




نویسنده: علی اسفندیاری - ۱۳٩۱/۸/۱۸

زمینم ، خوب می دانم که اینجا جمعه بازار است...
و دیدم عشق را در بسته های زرد و کوچک هدیه می دادند . در اینجا قدر نشناسند مردم ، شعر حافظ را به فال کولیان اندازه می گیرند. نیا باران زمین جای قشنگی نیست!!!




نویسنده: علی اسفندیاری - ۱۳٩۱/۸/۱٧

خیلی سخته تو چشمای کسی که تمام عشقتو ازت دزدیده و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده زل بزنی و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت بشی حس کنی هنوز دوسش داری خیلی سخته وقتی پشت بشه دیوارهی اشک گونه ها تو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه هنوز دوسش داری




نویسنده: علی اسفندیاری - ۱۳٩۱/۸/۱٧

چه تلخ و غم انگیز است سرنوشت کسی که طبیعت نمی تواند سرش کلاه بگذارد…
این سرزمین را با عقل مصلحت اندیش ساخته اند.
پس باید با عقل مصلحت اندیش در آن زیست. و چاره ایی دیگر پیدا نیست و من «چنین کردم» اما «چنین نبودم» و این دوگانگی مرا همواره دو نیمه می کرد.




نویسنده: علی اسفندیاری - ۱۳٩۱/۸/۱٧

کاش سری برای عاشقی نبود......
لبی از نچیدن گلی نبود....
کاش دلم هوای دیگری نبود.....
چشمهایت فانوس چشم دیگری نبود........




نویسنده: علی اسفندیاری - ۱۳٩۱/۸/۱٦

قسمت این بود که من با تو معاصر باشم،
تا در این قصه پرحادثه حاضر باشم،
تو پری باشی و تا آنسوی دریا بروی،
من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم.




نویسنده: علی اسفندیاری - ۱۳٩۱/۸/۱٦

شبی از سوز دل گفتم قلم را / بیا بنویس غمهای دلم را / قلم گفتا برو بیمار عاشق / ندارم طاقت این بار غم را




نویسنده: علی اسفندیاری - ۱۳٩۱/۸/۱٥

بدترین درد این نیست که به اونی که دوستش داری نرسی
بدترین درد این نیست که عشقت بهت نارو بزنه
بدترین درد اینه که یکی رو دوست داشته باشی و اون ندونه




نویسنده: علی اسفندیاری - ۱۳٩۱/۸/۱٥

آنقدر مرا سرد کرد از خودش...
ازعشق...
که حالا به جای دلبستن یخ بسته ام ، آهای!!
روی احساسم پا نگذارید لیز می خورید.




نویسنده: علی اسفندیاری - ۱۳٩۱/۸/۱٤

وقتی عاشق شدی مواظب دلت باش تا از کم محلی های طرف , میدون خالی نکنه




نویسنده: علی اسفندیاری - ۱۳٩۱/۸/۱٤

به حرمت خاطرمون به دوری فاصلمون دلتنگتم ای مهربون




نویسنده: علی اسفندیاری - ۱۳٩۱/۸/۱۳

تور سفید رو سرت پیرهن مشکی منه الاهی خوشبخت شی عزیز عشقت همیشه پیشم




نویسنده: علی اسفندیاری - ۱۳٩۱/۸/۱۳

نه چتر داشتی باخودت ، نه روزنامه ، نه چمدان.... عاشقت شدم!!!
از کجا باید می فهمیدم مسافری!!!




نویسنده: علی اسفندیاری - ۱۳٩۱/۸/۱٢

ز سوز عشق تو می نالم امروز به این درد و غمم می بالم امروز دلیل مستی ام ،ای برگی از تاک از این پس تو بگو، من لالم امروز




نویسنده: علی اسفندیاری - ۱۳٩۱/۸/۱٠

گفتم دوستت دارم ، نگاهی به من کرد و گفت : چندتا ؟ دستام رو بالا آوردم و تمام انگشتهای دستمو نشونش دادم اما اون به کف دستام نگاه می کرد که خالی بود .




نویسنده: علی اسفندیاری - ۱۳٩۱/۸/۱٠

در جهان هرگز مشو مدیون احساس کسی تا نباشد رایگان مهرت گروگان کسی گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلی صبر کن پیدا شود گوهر شناس قابلی




نویسنده: علی اسفندیاری - ۱۳٩۱/۸/۱٠

حکایت من حکایت کسی است که عاشق دریا بود اما قایق نداشت دلباخته سفر بود ولی هم سفر نداشت .حکایت من کسی است که زجر کشید اما ضجه نزد زخم داشت و ننالید حکایت من حکایت کسی است که پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه صداها را بشنود...




نویسنده: علی اسفندیاری - ۱۳٩۱/۸/٩

زندگی باید کرد: گاه با یک گل سرخ گاه با یک دل تنگ گاه باید رویید در پس یک باران گاه باید خندید با غمی بی پایان!!!




نویسنده: علی اسفندیاری - ۱۳٩۱/۸/۸

تونیستی... و پاییز از جشم های مرد عاشقی شروع شده است... که تمام درختان را گریسته است... در سوگ رفتنت... برنگرد... که برنمیگردی تو هیچوقت... نمیخواهم داشته باشمت... نترس... فقط بیا در خزان خواسته هایم قدم بزن... تا ببینمت... دلم برای راه رفتنت تنگ شده است...