تونیستی... و پاییز از جشم های مرد عاشقی شروع شده است... که تمام درختان را گریسته است... در سوگ رفتنت... برنگرد... که برنمیگردی تو هیچوقت... نمیخواهم داشته باشمت... نترس... فقط بیا در خزان خواسته هایم قدم بزن... تا ببینمت... دلم برای راه رفتنت تنگ شده است...